درام امیلیا گالوتی که توسط لسینگ در عصر روشنگری اروپا نگاشته شده است، به موضوع عشق و سیاست در ایتالیای سدۀ هجدهم میپردازد. شاهزادۀ گواستالا که عاشق دختری از طبقۀ غیر اشرافی به نام امیلیا گالوتی شده است، متوجه میشود که او در همان روز با فردی به نام کنت آپیانی ازدواج میکند و به شدت ناراحت و پریشان میگردد. مارینلی، دستیار پرنس، از وی اجازه میخواهد تا مشکل را حل کند و طبق نقشهای حساب شده، ترتیب قتل داماد و ربودن عروس و انتقال او به کاخ پرنس را میدهد. سپس اودواردو، پدر امیلیا، که در جستجوی او به کاخ آمده است، توسط معشوقه سابق شاهزاده، کنتس اورسینا، از حقیقت ماجرا باخبر می شود. وی نخست میکوشد پرنس را متقاعد کند تا دخترش را همراه خود ببرد، ولی از آنجا که موفق نمیشود، به خواست امیلیا او را با چاقو میکشد تا آبرویش را حفظ کند.